ترانه راههاى دور...

شب در بالینم گویى به خواب هزار ساله رفته است...

از جشن خرمن و پایکوبى

و شرم دخترکان

دگر خبرى نیست...

چشمانم به راه دور مبهوت،

دلم از بى رنگى سرشار،

دستانم داغ عشق و سرم مست یار....

'بر ساقه درختى خشک،

ترانه راههاى دور مى روید،

با ملال، براى گریز' *

و ترانه دوردستها،

شاید یگانه تار دلم را مى نوازد

و مىجوید

چونان شبى که آفتاب را!

بر بیکران یخى مبهوت شب،

در انتظار ترنم آشنا

برگهاى زمان را ورق مى زنم...

 

*برگرفته از متن دوستى عزیز

/ 0 نظر / 18 بازدید