آمد...

آمد...

آمد...

آمد اما در نگاهش، آنهمه غوغا نبود؛

چشم خواب آلوده‌اش را، مستی رویا نبود،

مست و بی پروا نبود...

لب همان لب بود اما،

بوسه‌اش گرمی نداشت،

دل همان دل بود اما،

مست و بی پروا نبود،

مست و

بی‌پروا نبود....

/ 4 نظر / 2 بازدید
مهسا

هایده این شعرو خونده من خیلی دوست دارم .... [لبخند] آپم ...

سمیرا

سلام من اولین باری بود که بلاگتو می خوندم... خوب بود فقط یه نظری : اگه شعری رو از کسی می ذاری اسم شاعرشو هم بذار چون اگه کسی از شعره خوشش بیاد می تونه از روی اسم شاعر بقیه کارهای اون شاعر رو هم پیدا کنه.... بهم سر بزن خوشحال میشم

محسن

شاید از اول این نبود . مست و بی پروا ... اما شاید این تنها فکر تو بود . اما شاید این تنها آرزوی تو بود... اما هرچه بود . آن نبود !!!!!