دلنوشت

من خود، خدایم!

من خود، همه‌ام!

من هیچم اما،

گر باورم نکنی! گر باور نکنم!

دستم را رها کن گر می‌اندیشی که باورهایم تو را به قعر خواهد برد...

دستم را رها کن اما، از من مخواه که بنشینم در بی ترسی سایه‌بان تو!

با ترسهایت مردابم مکن!

چشمانم در تکاپو می‌درخشند،

از جستجو بازم مدار!

گر پر پروازم نیستی، پایم را مبند!

کاش یاریم می‌دادی برای کشیدن این بار زندگی!

کاش سرنوشت، دلنوشت می‌بود...

 

 

       

/ 2 نظر / 4 بازدید
حامد

سرنوش دل نوشت ............ با توجه به سن و سالت خیلی قشنگ می نویسی.............خوب می تونی احساست رو منتقل کنی........

حامد

می دونی حلاج چرا گفت : انا الحق؟ چون یه روز که داشت نماز می خوند یهو به خودش اومد دید اونجا بجز خودش کس دیگه ای نیست!