دریا

با سر آستینهای چرکینش اشکهایش را پاک می‌کرد...

روزها بود که در انتظار بازگشت ناخدا، به دریا خیره شده بود

سالها بود که چشم به دست ناخدا و کرامت دریا داشت

اما گویی،

ناگهان

دریا نیز از او روی گردانده بود

این مهربان بیکران،

به توده‌ای عظیم از موج خاکستری بدل شده بود

که به چشم بر هم زدنی،

دوست دیرینش را بلعیده بود!

تازه فهمید

آبی صاف و دلپذیرش،

توهمی بیش نبوده است...

/ 2 نظر / 4 بازدید
سمانه

وقتی یه چیزی دقیقآ تبدیل به ضد خودش می شه,ذهن آدم برای اینکه بتونه تاب بیاره اینو,خودشو دلداری می ده که پس تا حالا توهم بوده..