راه

گفتم: به کجا مرا می‌بری؟!!

گفت:‌ ناکجایی دور...

گفتم:‌ از چه به دنبالت بیایم؟!!

گفت:‌ عهدی که از ازل با من بستی!

گفتم: به یاد ندارم!

دلم را از سینه بیرون کشید تا گواهش باشد...

گفتم:‌پاهایم دگر توان ندارند، کمرم شکسته، دستانم بسته و چشمانم کور شد!

گفت:‌ آنها را نمی‌خواهم، با دلت بیا!

گفتم:‌ دلکم به غارت رفته و خرد و دردمند است!‌ دگر دلی ندارم!

گفت:‌ من دل دیوانه و مسکین و بند زده می‌خواهم. دل تازه گوشه‌های تیز دارد و به کارم نیاید!

گفتم:‌ چقدر مانده؟

گفت:‌ آنقدر که فنا شوی و دگر هیچ نگویی...

به حیرت نگاهش کردم که چه بزرگوارانه تا بدینجا، با من آمده بود...

و

دگر هیچ نپرسیدم...

/ 4 نظر / 2 بازدید
سحر

نیم نگاهی به گنج ته مانده ی مقصود دارم چشم هایم متهم به آشکارا و کمی مغلوب به بهانه ی تردید اوضاع بازمانده یی از تشنج و بخشش چون اکنون که مطمئنم شفاف تر از ایما به سوی ابرها اشاره ام دور از چارچوب قضیه و قضایا رنگی به رنگ شراب کهنه و ماجرای آفرینش باقی مانده ی اعضا چون واژه ها را که برای نظر پیش فروش نمی کنم تنها فاصله ی تاخت و تاز را به هم نزدیک چون هدیه یی بی دریغ از طرف بی طرفی های بی نصیب درون آیینه چون کسی برای پیدا شدن نیست حتما گم شدن هم جایز نیست سلام روز بخیر ...با یه پائیز طلایی در لواشک ترش منتظر قدمهای گرم و دوست داشتنی شما دوست عزیز هستم....روز قشنگی پیش رو داشته باشی[بغل][گل][گل][بغل]

حامد

قربونت برم خدا چقدر دشمن داری .............. دوستهات هم که یه مشت خل و چل هستن ............. در حق دوستات هم دشمنی می کنی ( از دیالوگهای مرحوم علی حاتمی )

هیچکس

خیلی زیبا بود.ای کاش همه آدمها با دلشون با هم می رفتند ولی افسوس ....