شب جنگل

آلاله کوچکم بخواب،

بخواب نازکم، که نبینی اینهمه درد را،

سیاهی در جنگل خانه کرده

و

لانه تک تک کبوتران را ویران می‌کند.

بخواب که باید صبح‌دم برای گنجشکان خسته،

مرهمی ببریم...

و هم چشم‌بندی  که دگر ظلم را نبینند...

و هم دهان بندی که دگر عشق  را آواز نخوانند؛

که سیاهی از چهچه بلبلان بیزار است...

غنچه بیمارم!

از چه اینگونه نالانی؟

پرندگان خسته‌اند و سیاهی، بالشان را بسته؛

دگر روزی، همه با یکدگر خواهند پرید!

می‌دانند که کارشان تنها دانه خوردن نیست،

دانسته‌اند که باید پرید،

به سوی نور،

فراسوی تاریکی!

جانکم!

شب جنگل ما نیز،

خواهد گذشت و

صبح‌دم،

سبزی تازه درختان،

چشم سیاهی را خواهد درید

و

پرندگان

آزاد

آواز گویان

پرواز خواهند کرد...

.

.

.

 

/ 4 نظر / 2 بازدید
سینا

سلام خوشحال میشم به منم سر بزنیshirazshepesh.persianblog.ir

حامد

یه آسمان پرنده عاشق از گرد راه باز رسیدند مثل سناره های سبک بال جستند و با بهار رقصیدند

محمود یازرلو

واااااااااااااای[بغل] مثل همیشه عااااااااااااااااااااااالی خیلی فوق العاده مینویسییییییییییییییییییی من هر موقع که آپدیت می کنی یک بخشی از متنت رو تو فیسبوک میگذارم... می‌دانند که کارشان تنها دانه خوردن نیست