ننگی که پاک نمی‌شود...

با رویش ناگزیر جوانه چه می‌کنی؟

گیرم که همه درختان را سر بریدی،

گیرم که جنگل و بستان را به آتش کشیدی،

گیرم که برای وقتی، زمستان را میهمان خانه‌ام کردی،

با رویش ناگزیر جوانه چه‌ می‌کنی؟

با بهاری که خواهد آمد و سبزی‌اش نور چشمانت را خواهد گرفت...

چه می‌کنی؟

با لکه ننگی که از ترس سبز، بر دل سیاهت نشسته چه می‌کنی؟

تو نادانسته با بهار می‌جنگی!

و نمی‌دانی که سبز، رنگ نیست، روح عشق است،

عالم همه سبز است و تو نمی‌بینی!

سبز، رنگ نیست،

عدالت است؛

آزادی ست؛

شادی و برابری‌ ست...

چیزی که دل سیاه تو از آن،‌ هیچ نمی‌داند...

/ 5 نظر / 4 بازدید
حامد

چه قالب قشنگی داره وبلاگت...... این تصویر منو غمگین کرد.......[گل]

حامد

اوکی.......اما باز متوجه نشدم این قالبهای قشنگ رو شماها از کجا پیدا می کنین. [گل]

مهرزاد

ممنون که سر زدی. منتظر حضور سبزت در وبم هستم.

حامد

سلام شما رو لینک کردم.

حامد

راست می گی ها اون پایین نوشته ....... بعد میگن چرا دخترا بیشتر کنکور قبول می شن[خنده]