سرسختم ولی خسته!

بی صدا تر از همیشه،

به آوایی دور دل سپرده‌ام...

سایه درخت موی باغچه پدری...

چای بعد از ظهر مادر...

صدای دوست...

همه چیز برایم فرو ریخت...

به خاطر مادر نخواهم خندید...

به خاطر او، دوام نخواهم آورد!

من تازگی‌ام را از من طلب دارم!

به یاد نمی‌آورمش!

دگر نیست...

بی صدای بی صدا!

به تماشای آسمان نشسته‌ام...

در عجبم از این همه ظلم که لطف می‌کند!

در عجبم از این همه شادی، که دریغ می‌دارد!

زندگی را زندگی خواهم کرد!

چه بخواهد و چه نه...

گرچه نخواسته، اما من از او سرسخت ترم!

/ 7 نظر / 4 بازدید
Hamid

داد جاودانه شدن را تاب آر. چنینی گفت یک بابائی که خودش هیچ نمیدونست

Hamid

داد = درد

Hamid

اما در همه چیزی رازی نیست گاه به سخن گفتن از دردها نیازی نیست نیازی نیست نیازی نیست

Hamid

تصور من از من از زندگی از خود از حیات؟ از خواستهایم از شادی؟ از عاقبت این همه سردرگمی حال دیگری با دیگری چه میشود کرد حالی که من بی جواب میماند

Hamid

تصور من از من از زندگی از خود از حیات؟ از خواستهایم از شادی؟ از عاقبت این همه سردرگمی حال دیگری با دیگری چه میشود کرد حالی که من بی جواب میماند

رمینا

چقدر قشنگ بود مثل همیشه از خوندن این لذت بردم

سمانه

چون تو،روناکِ مادر هستی برای همیشه.همین برای سرسخت تر شدن از زندگی بسه.روزی که از ایران می رفتم خواهرم به من گفت هیچ کس تو رو بیشتر از مامان دوست نخواهد داشت.باور نمی کنی چقدر این حرف آرومم می کنه..