چه بى تابانه مى خواهمت!

چشمانت غلیان خونم را مى خواهند دستانت جذبه دستانم مى شوند و من جسمى داغ، جنبنده در جاى بر تو مى نگرم آنگاه که صورتم برفروخته نگاهت است و در دلم آتشى ست و صدایت که آرام گرفت... دیواریست بین ما و ما در مرز جنون دیوانه هایى عاقلیم در پس خط قرمز ایستاده نگاه بر هم گفته هامان اما چیز دیگریست...

/ 0 نظر / 15 بازدید