نسیم خوش

در شب بی ستارگی،

گویی نور را گم کرده‌ام!

چشمان بی نگاهم،

به گمان راه می‌یابند و

گویی کج می‌روم!

من یاس را بوییدم و مستانه جستمش اما،

گویی با لمس دستان سردم، کشتمش!

شب را به امید صبح سپردم اما،

گویی خورشید صبح بی نور است!

سرمای زمستان صحرا جان از پاهایم سترده و

گویی پای رفتن ندارم!

اما نسیم

هنوز،

در موهایم می‌پیچد،

گویی

او به من،

گهگاه

نظری می‌اندازد!

/ 7 نظر / 2 بازدید
شیوا

روناک جون سلام از کامنتت ممنونم من میتونم این ورزش رو به صورت خصوصی به mail خودت بفرستم که خودت با خودت تمرین کنی.

محمود یازرلو

سرمای زمستان صحرا جان از پاهایم سترده و گویی پای رفتن ندارم! با اینطور جملات خیلی حال می کنم مثل همیشه زیبا بود [گل]

شیوا

سلام مجدد عزیزم به زودی برات تمرینات رو جلسه به جلسه میفرستم

I listen to the wind to the wind of my soul Where I'll end up well I think, only God really knows my heart wants to go

حامد

چی بگم احساست رو همیشه خیلی خوب بیان می کنی ........... [گل]