خاطره

آمده‌ام به رستنگاه خاطره،

در بر امواج سهمگین یاد آغوشت!

چشمانم چیزی نمی‌بینند...

دلم نمی‌گذرد از ....

از واژه بی رنگ

دوستت دارم!

در باران عشق،

من مست شمارش نفسهایت شدم.

اما،

در ملولی بی انتهای دلم،

تو نبودی،

دلت نبود،

تنت نبود!

در شیدایی سرکش جانم،

گویی من هم، نبودم!

آی آوار خاطره!

تا کی روحم را می‌آزاری؟

چنان هجوم سهمگینی که از خود واقعه دردآورتر و شیرین‌تر است...

/ 5 نظر / 2 بازدید
حامد

فکر می کنین واژه ملولی درست باشه ؟ بکاربردن صفت بی رنگ برای واژه خلاقیت جالبی بود . [گل]

...

چه جالب... تو این دنیا هیچ کس خودش نیست.. حتی در لحظه هم اغوشی.. .. .. زندگی اساسا مسخرست.. ولی شاید هم نباشه!! .. .. .. اهنگ زمینه بلاگت معرکست.. واسه پوچ شدن و مسخ شدن و شاید خالی شدن

خانه ما

درملودی به انتهای دلت....من مست شمارش نفسهایت شدم...زیباست..شما را لینک کردم...نیازی به تبادل نیست...هرکسی از من بخود به صفحه دوستان اضافه میشود...زیبا باشید

مهدی

در شیدایی سرکش جانم، گویی کسی نبود، نه تو، نه من، نه روح ، نه عشق .... تا همیشه ترین لحظه های این عروس هزارداماد ...