یکتایی

آرام نگاهش می‌کنم،

چشمان عاشقش را؛

چه تماشایی ست،

زلال غریب دلش!

آری، دوستش می‌دارم!

چون دوستی که تازه یافته‌ام،

بسان همدمی دیرین،

ندیمی جدانشدنی!

می‌خواهم دستانش را لمس کنم

اما،

آینه دیواریست بین ما!

کاش لمسش ممکن بود...

دوستش می‌دارم اما،

نگاه غریب آشنایش را می‌ستایم!

او همیشه با من است،

و

در من!

یار درد و شریک شادی من!

خود من!

اما من نیست،

گویی چیزیست نهفته در من که

با من سخن می‌گوید...

 

خویشتن خویش را دوست بدار که تنها او با تو می‌ماند...

  
نویسنده : روناک رحیمی ; ساعت ٢:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٢٦
تگ ها :