آینه

چشمی در آینه نگاهم می‌کند که نا آشناست؛

غربت چشمانش تازگی ندارد؛

اما،

عزلت غم بارش تازه است!

آه!

کاش آینه دروغ می گفت؛

و تو در بی کرانگی نفسها،

شادمانه ترین رهایی را در خود می‌دیدی!

کاش در انزوای دستانت،

آغوش آینه، نوازشت می‌کرد؛

صدای عقربه آینه بارها و بارها،

در گوشم چون ناقوسی می‌نوازد؛

که

وقت نیست!

کاش می‌شد با امیدی تازه،

با آینه هم نشین شد!

  
نویسنده : روناک رحیمی ; ساعت ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۱٥
تگ ها :