روشنایی

سکوت سنگین دلم،

گوید که تو نیستی....

چشمان منتظرم،

گوید که تو نیستی!

گر نیمه تنم گشته‌ای؛

گر شعر لبم خوانده‌ای؛

دستان یخ‌زده‌ام،

گوید که تو نیستی...

آوای تلخ خزان؛

هوهوی باد وزان؛

گوید که تو نیستی!

.

.

.

دامون جنگل مست،

گوید که تو میایی!

دل به راه باید بست،

سر می‌رسد شعر جدایی...

  
نویسنده : روناک رحیمی ; ساعت ٥:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۱٢
تگ ها :