دستم را بگیر

تصور کن که روزی، ‌آزاد عشق بورزی،

به هر آنچه ما را در بر گرفته...

تصور کن!

روزی کودکی را به شهر آرزوها مهمان کنی!

تصور کن!

که روزی بی هیچ نشان از آشنایی، به رویت لبخند می‌زنم!

وقتی که،

تو از هیچ‌کجا باشی و بی هیچ وابستگی

و من پذیرایت شوم!

تصور کن!

دنیا همه یک کشور شود از آن ما!

از آن عاشقان!

تصور کن!

که بی دلیل، گلی را برایم به سوغات آوری

و

بی دلیل، اشکهای شوقم را با بوسه‌ات نگه داری!

تصور کن!

که از برق چشمانمان، آسمان شب بی ستارگان،

مهتابی شود!

تصور کن!

داغی بوسه‌هایت، دنیای بی‌کسان را گرم کند!

تصور کن...

که با اندیشه‌ مان، خانه را سبز، بسازیم!

  
نویسنده : روناک رحیمی ; ساعت ٦:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۳
تگ ها :