رگبار

(شخصیتهایی که در این داستان هستند، مجازی می‌باشند، لطفا داوری نکنید)

.

ساعت ٣ نیمه‌شبه، بر خلاف همیشه که سرت نرسیده به بالش خوابت می‌برد، هنوز نخوابیدی!

مثل همیشه، چون جایی برای گریه کردن ندارم، شبها موقع خواب....

اما بی صدای صدا! تو هیچ وقت نمی‌فهمی! تا حالا که همین‌ طور بوده!

حس می‌کنم صدای خر و پوفت نمی‌یاد،‌ بر می‌گردم و آروم بهت می‌گم بیداری؟

می‌گی: خوابم نمی‌بره!

نگرانت می‌شم،‌ آخه فردا می‌خوای بری سر کار! چرا نمی‌تونی بخوابی؟

می‌گی: پام درد می‌کنه، دیگه نباید برم بدوام!

می‌گم:‌ خوب باید بری دکتر! این که نشد راه حل!

دل تو دلم نیست، با خودم می‌گم نکنه که استرس داره،‌ نکنه که از این کارش ناراضیه!

می‌گم:‌همه چی درست می‌شه!

بعدش دوباره بغضم می‌ترکه و اشکم تمام صورتم و خیس می‌کنه! با این که بغلم کردی،‌اما خوشبختانه نفهمیدی که دارم گریه می‌کنم،

می‌گی: گلوت هنوز خوب نشده؟ بازم که نفست گرفته! پاشو تنبل خانوم برو فین کن تا صبح سر درد نگیری! دوباره می‌گی: داری گریه می‌کنی یا چرکان که دارن میان پایین؟

می‌گم: چرکان! پا می‌شم و می‌رم دستشویی، تنها جایی که می‌تونم تنها و راحت، گریه کنم!

با خودم فکر می‌کنم، چرکای چندین ساله روحم هستن که دارن سر باز می‌کنن! اما مثل همیشه، جوابم تو رو قانع کرده و دیگه برات مهم نیست بیشتر بدونی!

دوباره بغلت می‌کنم تا آروم بشی و بخوابی، اما اشکام مثل بارون پشت پنجره،‌ دست بردار نیستن!

می‌گی:‌نمی‌تونی نفس بکشی، پاشو اون دستمال و بیار تا هی ....

حرفت و قطع می‌کنم و می‌گم، فردا بارونی ببر که سرما نخوری!

ساعت ۶ صبحه! صدای بارون جاشو به آواز پرنده‌ها داده اما، اشکای من هنوز تموم نشده!

هیچ کدوم نخوابیدیم،‌ تو پا شدی که بری سر کار، خودم و به خواب می‌زنم که چشای پف کرده‌ام رو نبینی، اما وقتی می بینم گیج داری دور خودت می‌پیچی،‌ پا می‌شم تا کمکت کنم!

بالاخره می‌ری...

من می‌مونم و یه خونه خالی و صدای هق هق ام...

کاش دیگه وقتی برمی‌گردی، این دستای تب دار، یخ زده باشند...

کاش وقتی می‌یای،‌ بگی یادش بخیر! آخرین شب رو تا صبح،‌ بیدار بودیم!

.

.

.

  
نویسنده : روناک رحیمی ; ساعت ۳:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٢۸
تگ ها :