سرد است اینجا!

سردی دستانم گویی با هیچ آتشی گرم نمی‌شود...

من هیچ ناکجایی هم برای گریستن ندارم!

در اوج تنهایی دل، تنم تنها نیست،

در اوج بی کسی، بی شمار کس دارم!

و خدایی که اگر باشد،

در گوشه‌ای به دردهایم می‌خندد...

آه، آری، کفر می‌گویم شاید!

که اگر کفر است، زمانی اما، مرا از آغوش دنیا به زمین بگذارد!

دگر روزی شاید خدایی که نمی‌دانم هست،

مرا از خانه ویرانه‌اش بیرون کند!

اگر او باشد، می‌داند که جز چندی، هیچ‌گاه نگذاشت که من

از عمق زیبای دلم، زندگی را

بزیم!

  
نویسنده : روناک رحیمی ; ساعت ٢:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٢٦
تگ ها :