شب

تصور کن!

تصور کن که در شب به پرواز در آمده‌ای

و

با ستارگان می‌رقصی!

غرور شب تو را بالا می‌برد؛

در شب، چراغ نیاور؛

که سیاهی عظیمش را زخم می‌زنی!

رازت را با شب بگو که پر از ناگفته‌های نهان است!

دل شب به بیکرانگی ابدیت است؛

تصور کن که وقتی،

هم نشین شب شوی!

وای! تصور کن که شب از دردهایش با تو سخن بگوید!

با کور سوی نور، غرور شب را زخمی‌ مکن!

دل بزرگش سیاه نیست؛ که حجم انبوه اندوه،

سایه‌ای تیره بر آن زده!

تنها با شب همنشین شو!

آنوقت خود را بی سایه‌ای مزاحم، آزاد خواهی یافت.

گوش کن!

صدای بی صدای شب، آوازی دلنشین‌تر از صد هزار دارد!

رفیق موافق شب باش

که دلش چون

نسیم سحرگاهان، لطیف است!

.

.

.

 

  
نویسنده : روناک رحیمی ; ساعت ٥:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٢٠
تگ ها :