قصه من

در انجماد خاکستری لبانم،

قصه‌ام را از پیچش بارانی نگاهم بخوان!

تـ‌تـ‌تـ‌تـ‌تـ‌تکرار مکرارت است، گفته‌هایم،

اما

اگر یک و فقط یک بار،

گفته‌هایم را با جان می‌شنیدی،

دگر تکرار نمی‌شدند!

داستانهایم مرده‌اند!

در من و با من!

پیشم منشین که من همنشین مرگ لبخندم!

قصه‌هایم، گفته و نا گفته،

دردهایی ست که از پی هم می‌آیند؛

سرگذشت پادشاهی کور،

که هرگز عاشق دختر فقیر نشد!

دستهایش را نمی‌بیند و

گلهای باغچه‌اش را نمی‌چیند!

آری!

اگر می‌شنیدی داستانم رنگی می‌شد!

اگر عاشق می‌شدی...

اگر یک روز عاشق می‌شدی

داستانم جان می‌گرفت و برایت نوشته می‌شد...

 

  
نویسنده : روناک رحیمی ; ساعت ٦:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۱٩
تگ ها :