غروب

مامانم همیشه می‌گفت: دم غروب، درهای آسمون باز می‌شه و خدا صدای آدم رو بهتر می‌شنوه...

حالا نزدیک غروب که می‌شه

هر روز ازش می‌پرسم که برای چی اینهمه آدم آفرید و دست هر کدوم یک کلاف داد تا گره‌ش رو باز کنن!

بهش می‌گم خدا جون! گویا حواست نبوده و کلاف بعضی‌ها چنان گره کوری خورده که یک عمر برای باز کردنش کمه! لطفا مدت رو تمدید کن!

هر چه بیشتر فکر می‌کنم، کمتر می‌فهمم که چرا به هرکس دست کم، یه گره کور داده!!!

مامان! لطفا موفع غروب آفتاب آرزو کن که گره‌های کور من باز شه...

.

.

.

  
نویسنده : روناک رحیمی ; ساعت ٧:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۱۸
تگ ها :