نسیم خوش

در شب بی ستارگی،

گویی نور را گم کرده‌ام!

چشمان بی نگاهم،

به گمان راه می‌یابند و

گویی کج می‌روم!

من یاس را بوییدم و مستانه جستمش اما،

گویی با لمس دستان سردم، کشتمش!

شب را به امید صبح سپردم اما،

گویی خورشید صبح بی نور است!

سرمای زمستان صحرا جان از پاهایم سترده و

گویی پای رفتن ندارم!

اما نسیم

هنوز،

در موهایم می‌پیچد،

گویی

او به من،

گهگاه

نظری می‌اندازد!

  
نویسنده : روناک رحیمی ; ساعت ٢:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۱٧
تگ ها :