راه

گفتم: به کجا مرا می‌بری؟!!

گفت:‌ ناکجایی دور...

گفتم:‌ از چه به دنبالت بیایم؟!!

گفت:‌ عهدی که از ازل با من بستی!

گفتم: به یاد ندارم!

دلم را از سینه بیرون کشید تا گواهش باشد...

گفتم:‌پاهایم دگر توان ندارند، کمرم شکسته، دستانم بسته و چشمانم کور شد!

گفت:‌ آنها را نمی‌خواهم، با دلت بیا!

گفتم:‌ دلکم به غارت رفته و خرد و دردمند است!‌ دگر دلی ندارم!

گفت:‌ من دل دیوانه و مسکین و بند زده می‌خواهم. دل تازه گوشه‌های تیز دارد و به کارم نیاید!

گفتم:‌ چقدر مانده؟

گفت:‌ آنقدر که فنا شوی و دگر هیچ نگویی...

به حیرت نگاهش کردم که چه بزرگوارانه تا بدینجا، با من آمده بود...

و

دگر هیچ نپرسیدم...

  
نویسنده : روناک رحیمی ; ساعت ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۱٦
تگ ها :