دل سرگشته

بیا و هم نفس شبانه دل باش،

در بازی هم آغوشی با خاطره!

بیا و آغوشت را به پهنای دریا،

به روی غربت چشم خیسم باز کن!

من لحظه‌های عزیز یکی شدن را،

عریان و خموش لمس کرده‌ام...

جنبش سرد ترس دستانم،

با تو آتش می‌گیرد!

ساحل انتظار، برایم خشک و سیاه است،

بگذار در آبی عمیق چشمانت غرق شوم!

کودک دلم بی قرار،

می‌دود...

بگذار زیر سقفی آرام بخوابد!

شرم نجیب نگاهت را،

سوغات سفر دور کن

تا

شاید

ذره‌ای از بی‌ کسی‌ام بکاهد...

.

.

.

  
نویسنده : روناک رحیمی ; ساعت ۳:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۱٥
تگ ها :