شب جنگل

آلاله کوچکم بخواب،

بخواب نازکم، که نبینی اینهمه درد را،

سیاهی در جنگل خانه کرده

و

لانه تک تک کبوتران را ویران می‌کند.

بخواب که باید صبح‌دم برای گنجشکان خسته،

مرهمی ببریم...

و هم چشم‌بندی  که دگر ظلم را نبینند...

و هم دهان بندی که دگر عشق  را آواز نخوانند؛

که سیاهی از چهچه بلبلان بیزار است...

غنچه بیمارم!

از چه اینگونه نالانی؟

پرندگان خسته‌اند و سیاهی، بالشان را بسته؛

دگر روزی، همه با یکدگر خواهند پرید!

می‌دانند که کارشان تنها دانه خوردن نیست،

دانسته‌اند که باید پرید،

به سوی نور،

فراسوی تاریکی!

جانکم!

شب جنگل ما نیز،

خواهد گذشت و

صبح‌دم،

سبزی تازه درختان،

چشم سیاهی را خواهد درید

و

پرندگان

آزاد

آواز گویان

پرواز خواهند کرد...

.

.

.

 

  
نویسنده : روناک رحیمی ; ساعت ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۱۳
تگ ها :