روز میلادم

امروز روز حضور فرشته آب است در زمین!

روز آبانگان

و

روز بودن من...

من از نسل بارانم،

مادرم مهتاب است،

دختر خورشید!

در شب آمدنم،

مهتاب پرده ابر سیاه را کناری زد و 

روی نمایاند...

باران می‌بارید اما!

به این بهانه، من باران و مهتاب را با هم دوست می‌دارم!

سی و یکمین شمع از نمی‌دانم چند شمع زندگی‌ام خاموش شد!

و آرزویم این است؛

که لحظه‌ خاموشی همه شمعهایم،

خاطرم آسوده باشد،

که پهنای زندگی‌ام از درازایش بلندتر است...

خود را دوست می‌دارم اگر چندین کار نکرده باشم؛

دلی را آزرده،

خاطری مکدر و

چشم  منتظری ناامید...

من آمده‌ام تا عشق بورزم بر زمین و هر چه در آن است...

آمده‌ام که خویش را در بی منی بیابم،

آمده‌ام تا باشم،

برای آنانکه مرا می‌خواهند...

پس، آمدنم مبارک!

نمی‌دانم تا کی در این بزم خواهم ماند؟

اما آرزو می‌کنم آنقدر عشق هدیه دهم

تا وقت بدرقه،

بگویند کاش بیشتر می‌ماند...

.

.

.

 

  
نویسنده : روناک رحیمی ; ساعت ۱:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۱٠
تگ ها :