دلکم!

دلکم!

آرام بگیر و شبانه نجوا مکن!

دلکم!

آسوده باش که با هراست دردی درمان نخواهد شد...

می‌دانم که برای خانه و همه عشقی که در آن کاشته‌ای پر می‌کشی!

آرام بگیر...

دلکم!

آنکه تو را آفرید،‌ خود در عظمت کار خویش انگشت حیرت گزید،

از چه چنین بی تابی و پر درد؟

خانه‌ات دگر امن نیست،

انتظارت را نمی‌کشد،

بی قرارت نیست...

دلکم، آسوده بخواب!

حیرانم از درد بی درمانت و حیران‌تر از رقص پر شورت که گرمتر از آتش سینه‌ام را می‌سوزانی و آرام نداری...

دلکم!

چشمانت را ببند و وصف کن تمام شور عاشقانه‌ات را!

بو کن هوای خانه را که مادر در آن عشق می‌پزد!

ببین چشمان پدر را که سراپا نور است؛

و

ببوس خاکی را که ریشه‌ات در آن است...

دلکم!

خوش باش به نیمی از عیش

که نوبت شاهی‌ات اکنون نیست...

  
نویسنده : روناک رحیمی ; ساعت ٦:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٥
تگ ها :