رهایی

در بی کرانگی زمان،

به دنبال پناهی گرم می‌گردم شاید!

به دنبال گوشه‌ای در زاویه جاودانگی؛

به دنبال سایه‌ای و آرامشی امن،

که بیاسایم!

نه آسودنی از جنس خواب،

که از گونه ناآرام ابر سیاه؛

از نوع طغیان پر خروش رود؛

از جنس عصیانگر طوفان!

می‌خواهم که باشم!

که زندگی را تا بی‌نهایت عشق،

تا عمق درد، زندگی کنم.

روح وحشی‌ام آرام ندارد، اما،

پای جسمم جایی برای ایستادن نمی‌یابد...

 

 

      

  
نویسنده : روناک رحیمی ; ساعت ٩:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۱٧
تگ ها :