دلنوشت

من خود، خدایم!

من خود، همه‌ام!

من هیچم اما،

گر باورم نکنی! گر باور نکنم!

دستم را رها کن گر می‌اندیشی که باورهایم تو را به قعر خواهد برد...

دستم را رها کن اما، از من مخواه که بنشینم در بی ترسی سایه‌بان تو!

با ترسهایت مردابم مکن!

چشمانم در تکاپو می‌درخشند،

از جستجو بازم مدار!

گر پر پروازم نیستی، پایم را مبند!

کاش یاریم می‌دادی برای کشیدن این بار زندگی!

کاش سرنوشت، دلنوشت می‌بود...

 

 

       

  
نویسنده : روناک رحیمی ; ساعت ٩:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۱٥
تگ ها :