سایه درد

بی نبازم از داشتنت،

اما،

باید که خود را باز پرورم.

آنقدر پردردم که دگر از خلوت با خود بیم دارم!

آنهمه آرزو را دگر...

به یاد نمی‌ آورم!

چه کرده‌ام با خود که دگر به هیچ می‌سازم

و شوری،

مرا به وجد نمی‌آورد!

از خود دورم...

فرسنگها...

دگر خود را نمی‌شناسم؛

حتی در آینه!

در این دنیای مکر، آینه هم دروغ می‌گوید!

چون تو!

چون همه!

چون من!

چه کسی را باور کنم که مرا، برایم،

شرح دهد؟

در آغوش که آرام گیرم؟

بی ترس ندیدن صبح؟

بی دغدغه درد...

 

    

  
نویسنده : روناک رحیمی ; ساعت ٦:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۱٤
تگ ها :