ننگی که پاک نمی‌شود...

با رویش ناگزیر جوانه چه می‌کنی؟

گیرم که همه درختان را سر بریدی،

گیرم که جنگل و بستان را به آتش کشیدی،

گیرم که برای وقتی، زمستان را میهمان خانه‌ام کردی،

با رویش ناگزیر جوانه چه‌ می‌کنی؟

با بهاری که خواهد آمد و سبزی‌اش نور چشمانت را خواهد گرفت...

چه می‌کنی؟

با لکه ننگی که از ترس سبز، بر دل سیاهت نشسته چه می‌کنی؟

تو نادانسته با بهار می‌جنگی!

و نمی‌دانی که سبز، رنگ نیست، روح عشق است،

عالم همه سبز است و تو نمی‌بینی!

سبز، رنگ نیست،

عدالت است؛

آزادی ست؛

شادی و برابری‌ ست...

چیزی که دل سیاه تو از آن،‌ هیچ نمی‌داند...

  
نویسنده : روناک رحیمی ; ساعت ۸:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۱
تگ ها :