شکوه

همچون درخت طوفان زده‌ای که آخرین چنگهایش را به زمین می‌فشارد، هر روز و هر روز، برای خود امید می‌آفرینم که فردا بهتر است!

اما لحظه‌ها چه عریان با من سخن می‌گویند! از این سرای و آدمهایش! از دروغ و فریب و طعن و ریا....

نمی‌دانم که تقدیر، چه سفره رنگینی برای فردایم چیده، اما تجربه تلخ امروز، خبر از فردای بی روزی می‌دهد!

کاش می‌شد به رویا رفت و دیگر بازنگشت، کاش می‌شد در شهر رویایت تا دم مرگ بمانی! آنجا که مردان مردند و زنان آرام!

جایی که رنگ دروغ سیاه و رنگ عشق،‌ سپید است...

آی خدا!

دیگر گوشم را از شنیدن دروغ ناتوان کن که بی‌زارم از فریبکار!

پایم را قدرت بده تا استوار بر دو  پایم بایستم که تو خوب می‌دانی که بی‌زارم از نیاز! آری تو می‌دانستی و من اکنون تنها و بی پناه مانده‌ام!

چه خوب از بنده‌ات حمایت می‌کنی! چه خوب نیازهایم را دانستی و برای آزارم از همان چوبی ساختی!

نمی‌دانم از تو باید به که پناه برد؟

  
نویسنده : روناک رحیمی ; ساعت ۸:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٢٢
تگ ها :