غربت سرد...

خیلی دلگیرم از این زمانه، نمی‌دونم که پس کی نوبت ما خواهد شد؟

من و امثال منی که به اجبار و به خاطر شرایط بد ایران کوچ کردیم، هرگز طعم خوشبختی رو نخواهیم چشید...

ما همه خاطرات زیبای کودکی و جوانی رو در ایران گذاشتیم و تنهای تنها، در پی هویتیم.

امشب شنیدم که پدر یکی از دوستانم بیمار شده، وای خدایا! چه درد وحشتناکیه وقتی آدم از عزیزترین کسانش اونقدر فاصله داشته باشه که حتی به وقت بیماری نتونه پیششون باشه.

حتی نمی‌تونم تصور کنم که برای من، چنین روزی بیاد. منی که همه وجودم توی چشمای مامانه. چطور می‌تونم؟...

خدایا! این نسل ما شاید از بدبخت‌ترین نسلها بودن. چه کسانی که تو ایران موندن و چه اونایی که مثل ما رفتن.

 

              

  
نویسنده : روناک رحیمی ; ساعت ٦:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٩
تگ ها :