نگاهت...

نگاهم نکن!

بگذار تا سیر تماشایت کنم!

نگاهم نکن که شرمم می‌آبد با شب سیاه چشمانت وداع کنم!

چشمانت را از من برگیر که دگر عظمت نگاهت را طاقت نمی‌آورم!

می‌دانم که هیچ‌گاه نخواهم بخشید، دست سیاهی را که میان من و تو

خطی به پهنای آسمان کشید...

می‌دانم که همیشه و همیشه، آخرین نگاهت، چون آخرین وداع پدر،

با من خواهد ماند!

نگاهت را از من برگیر تا اشکهایم را نبینی که برای تو می‌آیند!

نگاهت را...

 

 

  
نویسنده : روناک رحیمی ; ساعت ۱٠:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۳
تگ ها :