من کیستم؟

من کیستم؟

لخته‌ای خون که به ناگاه در آن روح دمیده،

یا روحی اسیر که به نا کجا می‌رود؟

اسیری سرگردانم که اکنون سر از جایی دگر برآورده!

من در خود اسیرم و خود در من که هردو یکی هستیم و نیستیم!

گاه به سان بیگانه‌ ای از خود جامه می‌ درم و گاه چون مادری بر خود می‌گریم!

دگر در خود چنان گم گشته‌ام که خویش را نمی‌یابم

و

نمی‌بینم!

من خود را در نمی‌یابم پس چگونه بیگانه‌ام دریابد؟!

من نیمه جانی‌ مدهوشم!

من سربداری بی‌هوشم!

نه یارای گفتنم می‌دهد و نه طاقت نماندنم!

من کیستم که خود نمی‌دانم؟

آشنایی با خود غریبم و قومی‌ با خود دشمن!

من چیستم؟

جامدی متحرک که روزی می‌ماند و

دیگر

نمیرود...

  
نویسنده : روناک رحیمی ; ساعت ٩:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۳٠
تگ ها :