راه

چند قدم بیشتر نمانده بود،

اما دیگر پاهایش توان نداشت...

دخترک سایه بیدی یافت تا اندکی بیاساید. برگشت و به رد پاهایش نگریست؛ قدمهایی که با شادی و چالاکی برداشته بود و گامهایی که با درد و لختی بر زمین کشیده بود...

چشمانش را یست تا برگهای بید نوازشش کنند. آه که چقدر به هم شبیه بودند!

تمام پیچ و خم جاده‌ای را که پیموده بود به یاد آورد؛ آخرین نگاه پدر، اشک سوزانی بر چهره‌اش سرازیر کرد و حس اولین عشق، لبخندی کودکانه بر لبانش جاری ساخت...

نمی‌دانست چگونه باید با مادرش وداع کند، اما او باید می‌رفت که تقدیرش چنین بود...

آرام و خسته برخاست، یادش آمد روزی که قدم به جاده گذاشته بود هزار آرزوی ریز و درشت داشت، اما دیگر هیچ‌یک را نمی‌خواست...

  
نویسنده : روناک رحیمی ; ساعت ٢:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٢٧
تگ ها :