گنبد مینا

عجب گامهای راسخی!

چیزی که همیشه شنیده‌ام....

اما همین گامها مرا از نردبان خانه دیگری بالا برد تا سیبی بچینم!

آری!

عطر دلانگیز و روح پرور سیب،

چنان از خود به درم برد که چشمانم از دیدن نردبان و خانه فارغ گشت...

مست چیدن سیبی از پله‌ها بالا رفتم و ناگاه...

دیگری را در حیاط خانه‌اش دیدم!

که چه بزرگ و آرام، نگاهم می‌کند.

استاده‌ای در انتظار،

گویی از پیش صدای قدمهایم،

دلش را لرزانده بود!

اما همچنان با دلی بزرگ و صبور، به انتظار مانده بود!

با دیدن من هیچ نگفت؛

که نادانی ام را از نگاهم خوانده بود

و من بی اعتنا به نگاه آتشینش، دست بر چیدن سیبی برآوردم؛

فارغ از اینکه سیب، مصنوعی بود...

آه!

به یکباره نردبان عظیم زیر پایم خرده چوبی شد!

او نبز نمی‌داند هنوز، که سیبهایش، ساختگی‌اند!

من می‌دانم اما،

تا دنیا دنیاست، دل او آرام نخواهد گرفت...

چشمانش به دیوار دوخته شده تا نشاید دزدی دگر از راه رسد!

درخت سیبش اما هنوز، خودنمایی می‌کند

و من،

می‌دانم

که دیگری،

هیچ‌گاه اولین را نخواهد بخشید....

  
نویسنده : روناک رحیمی ; ساعت ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٧
تگ ها :