رهایم کن

گم شده‌ام،

نمی‌دانم، یا گم شده‌ای!

دگر نمی‌یابمت،

دگر تابش خورشید عشق را بر خود حس نمی‌کنم!

رهایم کن از این بند تا پرکشم،

به ابدیتی باقی!

به عشقی جاودان!

روح در بندم دگر بی‌قرار بر سینه می‌کوبد،

گویی مسخ نوری زیبا شده‌ است...

رهایم کن!

دگر سوی چشمان ضعیفم، برای دیدنت یاریم نمی‌دهد؛

دگر بیش میازار مرا!

رهایم کن از این بند، تا پر کشم!

  
نویسنده : روناک رحیمی ; ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۳
تگ ها :