اندکی صبر...

یوسف گم  گشته بازآید به کنعان غم مخور!

کلبه احزان شود روزی گلستان، غم مخور!

دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نرفت، دائما یکسان نباشد،

حال دوران،

غم مخور!

هان!

مشو نومید چون واقف نه‌یی از سر غیب!

باشد اندر پرده، بازیهای پنهان، غم مخور!

گرچه منزل بس خطرناک است و مقصد بس بعید؛

هیچ راهی نیست، کانرا نیست پایان، غم مخور!

حال ما در فرقت جانان و ابرام رقیب،

جمله می‌داند خدای حال گردان،

غم

مخور...

  
نویسنده : روناک رحیمی ; ساعت ۱:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۳/۳۱
تگ ها :