خانه پدری

چهار دیوار و یک باغچه!

این است تصویر کودکی من از خانه پدری!

ما با هم به دنیا آمده ایم و با هم بزرگ شدیم؛

اما اکنون او کلنگی نام گرفته و من جوان!

آری، نمایان است که او از من بزرگ تر شده؛

زیرا که من با ورود به حریمش، احساس امنیت می کنم.

او می تواند به من خاطرات 30 ساله ام را باز پس دهد،

چه مهربانانه هر بار که به دیدنش می روم مرا در آغوش می کشد،

او بوی عشق ناب پدر و آغوش امن مادر را می دهد!

باغچه پر گلش مرا به سالهای دور می برد،

سالهای امن پرواز،

سالهای اشتیاق  نور.

برای مدتی از این تن خسته برون می شوم و می روم،

تا بار دگر بر دستان پدر که خوشه ای انگور برایم چیده، بوسه زنم.

به یاد می آورم که روزی من خام عقل، کمر همت گماشته بودم تا این کلبه کلنگی را با منزلی مدرن تعویض کنم!

اما نمی دانستم آن روزها که در اسباب کشی، چگونه باید خاطرات عمری را جابجا نمود!

آه که چه همیشه سبز و زیباست اینجا و چه بزرگ و بخشنده!

نمی دانی که آغوشش چه مکان امنی برای تنهای خسته ای چون من است...

  
نویسنده : روناک رحیمی ; ساعت ٩:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۳۱
تگ ها :