راه...

 

آینده‌ای مه‌آلود، به چشمانم خیره مانده،

بایستی در آغوشش گیرم تا بدانم چیست!

باید در او محو گردم.

چشمانم در آن تاریکی عظیم،

کورسوی نوری را می‌جوید

تا دل بی‌قرارم، اندکی آرام گیرد.

پاهای پینه بسته‌ام، توان پیمودن این راه، ندارد

و

تن خسته‌ام، محتاج اندکی آسودن است...

چرا این آسمان رهایم نمی‌کند؟

چرا دادرسی نیست که دادم را از دادار بستاند؟

 

  
نویسنده : روناک رحیمی ; ساعت ٢:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/۱۳
تگ ها :