روزی خواهم مرد...

 

آری روزی خواهم رفت و تمام ظلمهایی را که بر من روا داشته‌ای از یاد خواهم برد...

گویی با خدایت برای آزار من هم قسم شده‌ای...

او به من هرآنچه تو نداشتی بخشید،

اما تو را برایم گمارد تا از هیچ‌یک از آن هدیه‌ها سودی نبرم...

موهایم رنگ آفتاب ندیدند زیرا که

تو

از خدا پیغام آوردی و آنگاه

پدرم، برادرم و همسرم شدی...

چهره‌ام را تنها برای دیدن محارم با پوشیه پوشاندی!

آه! که من از دیدن خود در آینه شرمم می‌شود،

زیرا که تو و خدایت مرا جنس دوم خواندید!

کمی آنسوتر،

برادر روشن فکرت

آوای آزادی خواهرم را سر داد...

اما خواهر دل ناشادم می‌دانست

که آزاد نیست...

از پوشیه خبری نبود اما،

پر پروازش را چیده بود....

 

آری روزی خواهم مرد....

روزی که دیگر نه تو و نه خدایت

نمی‌توانید با زور و تهدید

وادارم کنید

که از سر ناچاری به گیسوانم باد ندهم

آواز نخوانم

فریاد نکشم و

خود را باور نکنم!

آنجا دیگر مویی نخواهم داشت

تا مرا از آن در سیاه‌ چاله آویزان کنند...

 

آری! روزی خواهم رفت و تو را با خدایت تنها خواهم گذاشت...

  
نویسنده : روناک رحیمی ; ساعت ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/٧
تگ ها :