پنجره

پنجره‌ام،

نشسته در دل دیواری سنگین!

رو به خیابانی متروک!

غبار سالها سیاهم کرده...

مرور غریبه‌ها را می‌شمرم

اما

هیچ‌یک نیم نگاهی به من ندارند...

گویی درختان نیز خوش ندارند،

اینجا، برویند...

من پنجره‌ام!

اما خاموش و بسته!

ناگزیر از تکرار هر روز...

  
نویسنده : روناک رحیمی ; ساعت ٧:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢۳
تگ ها :