خاطره

آمده‌ام به رستنگاه خاطره،

در بر امواج سهمگین یاد آغوشت!

چشمانم چیزی نمی‌بینند...

دلم نمی‌گذرد از ....

از واژه بی رنگ

دوستت دارم!

در باران عشق،

من مست شمارش نفسهایت شدم.

اما،

در ملولی بی انتهای دلم،

تو نبودی،

دلت نبود،

تنت نبود!

در شیدایی سرکش جانم،

گویی من هم، نبودم!

آی آوار خاطره!

تا کی روحم را می‌آزاری؟

چنان هجوم سهمگینی که از خود واقعه دردآورتر و شیرین‌تر است...

  
نویسنده : روناک رحیمی ; ساعت ٤:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۱۳
تگ ها :