ابر سیاه

وای بر من گر تو آن گم کرده‌ام باشی!

وای بر این دل که چنین خوار و نالان بر زمین افتاده ‌است...

امیدهای واهی راه کج!

انتظار بی پایان رسیدن شبهت از راه!

وای بر من...

چه گویم از این زندگی و بازیهای بی پایانش!

دوستی می‌گفت، عشق بساز!

گفتمش ساخته‌ام اما میزی دو پایه شد!

می‌گفت بیافرین!

آفریدم اما کج!

وای بر من که توان خراب کردن ندارم!

وای بر من که در زیر آسمانی از نخواستنها،

برهنه  در انتظار سقفی زرینم!

کوهی محکم و پایگاهی استوار!

آسمان یاریم نمی‌دهد و زمین زیر پایم نمی‌آید!

سیل باران و تندر ظالم، آسوده‌ام نمی‌گذارد

و زمین،

تنها پناهم،

دهان گشوده تا مرا ویران کند!

وای بر من که به انتظار دستی واهی

برای نجاتم بودم...

  
نویسنده : روناک رحیمی ; ساعت ۳:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٩
تگ ها :