و من نیازمند ِ عشق بودم
برای چشیدن ِطعم آرامش.
و می ترسیدم از پژمردن
پیش از شکفتن و غنچه دادن.
تنها برای مرد و زن
نه برای مادر و فرزند.
مادر ِ سابق ِ من
حتی وقتی جنازهام را تشییع می کنی.
میان ِ مادر و فرزند جدایی افکند
نفرت یا مرگ حتی.
زیرا تو را به دنیا آورد ه ام
تنها به خاطر ِ ترسم از تنها ماندن
تا زمانی که خود فرزندی به دنیا آوری
ناتوان از تاب آوردن ِ خاکستر ِ سوزان ِ
تازگیها به چیز عجیبی پی بردم! اینکه آدمها تشنه محبتند اما وقتی یک محبت خالص و عمیق رو حس می کنن به خیالی براشون عادت میشه و فکر میکنن همیشه اون منبع پا برجاست! حتی اگر رفتار زشتی داشته باشند! و اگر غیر از این باشه دلخور میشن!
خیلی جالبه! یعنی باید وقت بگذاری و عشق بدی و در مقابل نه تنها چیزی بر نمیگرده بلکه اگه یک روز حالت خوب نباشه و یه کم از منبع عشق و سرویس کم بشه باید پاسخگو هم باشی!!!
دلم نمیخواد دیگه مهربون باشم بس که آدمهای پر توقع و پررو سر راهم بودن!
شاید بهتره آدم یه کم به رفتار خودش فکر کنه و برای دیگران حریم ها رو معین کنه!
به نظر میرسه آدمها ترجیح میدن همیشه دنبال یه چیزی بدوند که اگه آسون به دست بیاد بی اهمیت خواهد بود!!!
یعنی محبت اضافیاتون رو پیش خودتون نگه دارید!
شما چی فکر میکنید؟
نخوت باد دی و شوکت خار آخر شد...
آنهمه ناز و تنعم که خزان می فرمود،
عاقبت در قدم باد بهار آخر شد...
وقتی که شب،
روی ماهش را از تو دریغ می دارد..
غربت روی می نمایاند
و چه پر درد است دلم
آنگاه که نگاه اشکبارت
عدالتی را می جست که نمی توانستم
هدیه اش دهم...
و غربت، عظیم و سنگین
روی نمایاند
عاشقانه دستان مردانه ات در بند بند زلف مستم....
آغوش مهربان چشمانت،
آتش دلپذیر لبانت
در بندم کرده است...
چه بی تابانه می خواهمت
کلامت آرام روح است
و نگاهت جلای دل
آری،
مرا از خلوتکده ام بیرون کشیدی...
همراهم باش...
امروز برای خدا
روزی بود چون دیگر روزها...
برای من اما
روز بودن بود!
در چنین روزی، خدایی، خواست
که من باشم
و شدم...
در چنین روزی، هستی مرا به بازی دعوت کرد...
شماره انداز این بار
روی 33 ایستاد...
3 و 3....
شاید ستاره بخت بیدار است؟!!!
نمی دانم....
خوشم با آوای زندگی
همنوازم با نغمه بودن...
در این دوری سرد بی صدا،
تنها شور عشق مرا به رقص می دارد...
دلتنگم، برای صدای پدر، برای آغوش مادر
دل تو اما
گرمم می کند!
تو! تو که بر این خانه رهگذری
و
نغمه های مرا مرور می کنی
تو که نمی شناسمت
اما
برای همنوایی با من
لحظه ای در این خانه می مانی...
قدمت سبز دوست من
در روز تولدم
بهترینها را برایت می خواهم...
سفر سبز جاودانگی
از سفره عشق تو آغاز شد!
بر خزان بی پناهی، قصه لالایی تو
غربتم را کوتاه کرد...
گلهای چادرت، برگ بهار رویایم بودند
و
چشمانت، سیاره امن مقصد!
مهربانی در وصف دلت رنگ می بازد
و
عشق از بودن شرمسار است...
ای سینه ات فراخ تر از آسمان،
راز این همه مهر در چیست؟
گویی خدا هم در بزرگی تو در عجب است!
مادر
ای واژه جاودان عاشقی!
دوستت دارم!
چه زیباست دوست داشتن
و چه دلنشین است داشتنت!
سپاس می گویم نوری را
که تو را،
برایم آورد...
آشنا کرد...
آشتی داد
و
نگاه داشت....
مهربانی چون آسمان، بزرگی چون دریا
و آرام
چون
چون تو!
من تو را با دیده دیدم و با دل نگاشتم
ای بی نهایت سادگی و وفا!
مردانگی در چشمان مهربان تو معنا می یابد
نه در لایهای بر هم بازوان قلدران!
برایم، مردی
از تبار آریایی مردان خاکم!
برایم عشقی،
چون چشمه های زلال خاکم!
برایم پناهی،
محکم، استوار و ماندنی...
یار مهربانم!
همیشه بمان!
و شب چراغ می گفت
که باد
خاطره را با خود برد
و تو را...
تو نبودی اما
نشانت چه پر رنگ آمد!
چه آرام بر دلم فرو رفت
چه بی صدا قلبم را درید!
تو نبودی
اما
خاطره ماند؛
با باد،
نرفت!
