معجزه

چقدر به معجزه محتاجم! چقدر دلم مى خواهد سرپناهى باشد و مردمانى از جنس دوست، کنارم. چقدر به معجزه محتاجم! من به تماشاى خویش، خویش تنهایم در انتظار رهایى...   
نویسنده : روناک رحیمی ; ساعت ٦:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/٢/۳۱
تگ ها :

بودنت نبود من شد

مى نوشم به یاد عشقى که خاطره شد، براى روزهاى خوب جاوید. مى نوشم به نام عاشق از سر عشق.... مى نوشم براى کسى که نماند کسى که دروغ برایش شعر بود، کسى که شعرها زمزمه کرد.... مى نوشم براى عشقى که افسانه شد، عشقى با شعر آمیخته... براى کسى که شعرها را چون گیسوانم مى بافت تا رویایش را بسازد مى نوشم براى کسى که عشق سبزم را سیاه کرد.... امروز را هرگز از یاد نخواهم برد چونان که نوشیدن را. مى نوشم براى دلى که سنگ شد براى او که امروز آمد تا بهار مرا ببرد   
نویسنده : روناک رحیمی ; ساعت ٩:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/٢/٢٥
تگ ها :

هواى تو

تهران، تکرار، خاطره... هواى تو هوامو بد کرده...   
نویسنده : روناک رحیمی ; ساعت ٦:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٦/٢/۳
تگ ها :

زندگى و هیچ

هر روز که مى گذرد زندگى روى بیشترى می نمایاند چونان کودکى که در حال گذار از شکم مادر است... چشمانم بازتر مى گردند و دلم سردتر تمام رویاهایمان، وهمى بیش نیست... عشق تعریف عجیبى ست از بى نهایت ناممکن، شور آفرین است اما یافت نمى گردد. ما در درون خود، تصورش مى کنیم. اما در بیرون، در دل معشوق، سودایى دیگر است. تلخ است، اما ما همه تنهاییم. جمعى تنها! به همین دلیل موجود سازى مى کنیم، عشق سازى. کاش دلیل پیدایش جهان را مى فهمیدم.   
نویسنده : روناک رحیمی ; ساعت ٩:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/۱/٥
تگ ها :

نوروز

نوروز که مى آید حس درهمى دارم حس غربت تازه مى شود حس دلتنگى سرشار.... نوروز که مى آید، دلم مى تپد براى ایران... نوروز که مى آید، تنم سرد مى شود قصه غصه ام از نو مى آوازد مگر جرم ما چه بود که نسلى آواره شدیم خاکمان زندانمان شد جرم کودکانمان چه بود؟ تا چند نوروز را باید بیرون خانه سر کرد؟ کاش حاجى فیروز، دوده هایش را از صورت ایران بزداید کاش یزدان به ایران زمین، بارى بنگرد.... سیاهى در خانه ام لانه کرده... کاش این آخرین نوروز سیاه باشد!   
نویسنده : روناک رحیمی ; ساعت ٩:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۱٢/٢۸
تگ ها :

دلتنگ عشقم

دلم براى عشق تنگ است براى دل تپیدنهایم براى دلتنگی هایم دلم براى عاشقى هایم تنگ است دلم براى عشق تنگ است براى خودم خود عاشقم براى روح بى پروایم در وقت عاشقى دلم براى عشق تنگ است معشقوقى نیست هم وزن این عشق دلم براى این عشق تنگ است   
نویسنده : روناک رحیمی ; ساعت ۸:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۱۱/٢٩
تگ ها :

لعنت بر بیدادتان

ای ساغیان زهر و خون و فغان، ای قاتلان عشق ننگتان باد شب زفاف درد و مرگ بر شما میمون اى وارثان تلخ سوگواره هاى زمین شب عظیمت جاودانه روح بر شما مبارک اى در رگهایتان زهرى همیشه جارى تا به کدامین ستاره را از آن خود خواهید کرد؟ اى سیاه دلان به خون خوش گرماى عشق، روزى ظلمت شب شما رادرخواهد نوردبد شامتان جاودانه باد مرگ بر شما آرزو و آتش در جانتان جارى باد   
نویسنده : روناک رحیمی ; ساعت ٥:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۱۱/٢٢
تگ ها :

درخواست آخر

خواسته ام از تو تنها یک چیز است: بروى و گم شوى، در دور دستى بى انتها... که حتى در خواب هم، بر حسب تصادف، نبینمت!   
نویسنده : روناک رحیمی ; ساعت ٦:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۱٠/۱۸
تگ ها :

حامى

نمی دانم نامت چیست، یا از چه جنسى؟ اما مى دانم حواست به من هست... ممنون که مرا مى بینى!   
نویسنده : روناک رحیمی ; ساعت ٧:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۱٠/٢
تگ ها :

مرد کوچک

هیچ وقت آرزوى مرگ کرده اى؟ آنچنان از اعماق دل که آرزوى دیگرى نه؟ شده که تنها تار مویى بندت کرده باشد؟ ظریف و حساس، اما بند بند دلت را پاره مى کند، قلبى کوچک که هر تپشش برایت زندگانیست. آغوش بزرگ مرد کوچکى که پناه خسته گى ها و بى امیدى هایت است. شده تنها آرزویت در همه دنیا خوشحال بودنش باشد، چه مضحک و دست یافتنى! اما مى دانى؟ همین آرزوى کوچک، براى بعضى دور است، خیلى دور. کاش مى شد آن لبهاى کوچک همیشه بخندند کاش میشد آن چشمان سیاه همیشه بدرخشند کاش من قبل از تو تمام شده بودم، مرد کوچکم، کاش روزى براى آوردنت به سیاهى دنیا، مرا ببخشى   
نویسنده : روناک رحیمی ; ساعت ٦:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٩/٢٥
تگ ها :

← صفحه بعد