چه حس خوبیه وقتی از کار کسی تعریف می کنی و اون از ته دل خوشحال میشه!   
نویسنده : روناک رحیمی ; ساعت ٧:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٥/٢٧
تگ ها :

خوشحالی

“کارل گوستاو یونگ” روانشناس سوئیسی تعبیرِ جالبی از انسانِ خوشحال دارد که بسیار از تعریفِ عادی و معمولِ خوشحالی فاصله دارد: بر اساسِ این تعریف، خوشحال بودن یعنی توانمندیِ بالای ما در شکیبایی و استقامت در برابر سختی ها. خوشحالی یعنی اطمینانی درونی به این که درد و رنج و سختی و بیماری و مرگ جزء لاینفک زندگی ست اما هیچ کدام از آنها نمی تواند مرا از پا بیاندازد. خوشحالی یعنی میل به زندگی علی رغم علمِ به فانی بودنِ همه چیز، خوشحالی یعنی در سختی ها لبخند زدن، خوشحالی یعنی آگاهی از توانمندی بزرگ ما برای به دوش کشیدنِ مشکلات، خوشحالی یعنی بعد از هر زمین خوردن همچنان بتوانیم بلند شویم،بعد از هر گریه همچنان بتوانیم بخندیم و لبخند بر لبِ دیگر همنوعان بیاوریم، خوشحالی یعنی حضورِ کاملِ ما در هستی، خوشحالی یعنی همچون رودجاری بودن و در حرکت بودن،عبور کردن و به عظمتی بی پایان چشم دوختن خوشحالی یعنی توانایی ما به گفتنِ یک آریِ بزرگ به زندگی خوشحالی یعنی ادامه دادن!!!!!!   
نویسنده : روناک رحیمی ; ساعت ٦:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٥/٢٦
تگ ها :

نوشته اى زیبا

من جایِ تمام کسانی که دلتنگ نمی شوند برایت من جایِ تمام کسانی که بی تابِ چشمهایت نیستند من جایِ تمامِ کسانی که گفتند دوستت دارم و تو ماندی و آن ها نماندند من جایِ تمامِ بوسه های نیمه راه آغوش هایِ جا مانده جایِ تمامِ - یادم تو را فراموش - ها من اصلا جای خودِ خدا هم دلم برایت تنگ شده بگذار مردم بگویند کفر می گوید گفتم مردم ؟ اصلا من را چه به مردم من را همان خدا که چشمانِ تو را آفرید تا من دیوانه ات شوم کافیست ! همه چیز زیرِ سرِ همین خداست که تو را بی هیچ دلیلی انقدر برایِ دلِ من عزیز کرده که حتی به وقتِ دلگیری دلتنگت باشم همین خدایی که می داند تو گذرت هم این حوالی نمی خورد اما باز کلمات را مجبور به نوشتن برای تو می کند من جای تمام کسانی که کنارت هستند جای تمام کسانی که تو را می بینند جای تمام کسانی که در قابِ چشمانت جا دارند جای تمام کسانی که تو هرروز از حوالیِ شان گذر می کنی دلم برایت تنگ شده... #پل_الوار   
نویسنده : روناک رحیمی ; ساعت ٢:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٥/٢٥
تگ ها :

بیمارى مضحک

چقدر راحت به هم دروغ مى گوییم چه ساده یکدگر را پشت سر مى گذاریم چه آسان عشق را به بازى مى گیریم و در آخر فقط مى گوییم ببخش   
نویسنده : روناک رحیمی ; ساعت ٧:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٥/۱٥
تگ ها :

دل باز رفته است...

گاهى عجیب دل دیوانه مى شود گاهى باران خاطرات تازیاته مى شود گاهى عجیب لمس نگاه مردانه اش، تنها و تنها امان دل دیوانه مى شود گاهى فقط اوست و تنهایى من و سردى زمان گاه دگر ولى، او جاودانه مى شود سر باز مى زند از شنیدن گریه هاى دل اما مگر حریف دل دیوانه مى شود رفت و به زیر پا گرفت دل و دیدگان و جان این قصه مگر باور دل دیوانه مى شود...   
نویسنده : روناک رحیمی ; ساعت ۸:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٥/۱۳
تگ ها :

مامان تولدت مبارک!

در هزاره سرد زمین، آنجا که عشق در ریشه خشکیده است، تو به زمین مى آیى تا خورشید را یادآور شوى، تو که گوشه اى از قلبت را به کسى بخشیده اى، تو که چشمان آسمانیت همیشه در انتظارند تا شاید لبخند زمینى مرا ببینند تو که امید را زاده اى که به وقت سستى پاهایم صدایت قدمهایم را به جلو مى رانند تو از جاذبه و انرژى و کهکشان هیچ نمى دانى اما عشقت و امیدت را درونم جاودان ساخته اى. به گاه افتادنم، تو به من جان داده اى زمین من گرم است، به نگاه تو، هر چند دور دلم جان مى گیرد از صداى تو هر چند اندک، آمدنت بر من و همه کسانى که تکیه اى از دلت را دارند، مبارک جاودان باشى   
نویسنده : روناک رحیمی ; ساعت ٦:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٥/۳
تگ ها :

راستین

در سرزمین راستى، جایى براى ماندن نیست گویى زمینیان مسخ دروغ آیینه وار خویشند در سرزمین یکرنگى، جایى براى جارى شدن نیست گویى نقابى تو را بالغ مى کند و بلوغ به پوشش آن است راهم را خواهم ساخت گرچه تو را شاید تنها در پایانش بیابم در عزیمت خروشان دل گویى یافتمت اما باز رهایت کردم زیرا که تو در قامت انسانى کوچک زمینى شدى که در بینهایتم جایى نداشت   
نویسنده : روناک رحیمی ; ساعت ٥:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٥/۱
تگ ها :

دریچه دوستى

خیلی وقتها، خیلی چیزها رو م خونیم و ازش رد میشیم راحت، مثل معجزه لبخند! من تازه فهمیدم که لبخندم مى تونه سنگ رو آب کنه. غریبه ها رو بهم نزدیک مى کنه و تصویرم رو تو ذهنشون حک مى کنه. حتى عشق مئ آفرینه! پس تا مى تونید لبخند بزنید   
نویسنده : روناک رحیمی ; ساعت ۳:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٤/٢٦
تگ ها :

عاشقیت

و چه فصلیست عاشقیت، چه گرمایى دارد خورشیدش، و من چه عطشى.... چه شبهاى کوتاهى و من چه بى انتها نیازى و چه فصلیست عاشقیت، تو در اوج آن، آغوشت را برایم آرامگهى ساخته اى بى منتها تو همه وهم رویا را به یک باره جان بخشیدى، در فصل عاشقیت! و من به بیکرانه خوشبختى رسیده ام، در نگاه عاشقت و در چشمانى که جز راستى مهر، هیچ نیست... بال پروازم را با تو یافتم، در فصل عاشقیت. این فصل با تو جاودانه است   
نویسنده : روناک رحیمی ; ساعت ۸:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۳/٢۳
تگ ها :

روشنا

ما همه چیزیم و هیچ وقتى روزنه اى در دلمان براى عشق باز شود، تمام هستى به سویش سرازیر مى گردد، سرشارش مى کند از عشق و زنده گى، همه چیز زیبا مى شود، پیرمرد نوازنده کنار خیابان، آوازهاى بى منتهاى پسرکى خردسال، لبخند زنى در میان راه، همه چیز، مى خواهى برقصى و بجهى و تک به تک در آغوششان گیرى، عجب رازى در پس هستى نهفته است، که تو هم خدایى و هم بنده، هم عاشقى و هم معشوق، وقتهایى که براى خود دلبرى مى کنى، همه چیز زیباست!   
نویسنده : روناک رحیمی ; ساعت ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۳/۱
تگ ها :

← صفحه بعد