دلتنگ عشقم

دلم براى عشق تنگ است براى دل تپیدنهایم براى دلتنگی هایم دلم براى عاشقى هایم تنگ است دلم براى عشق تنگ است براى خودم خود عاشقم براى روح بى پروایم در وقت عاشقى دلم براى عشق تنگ است معشقوقى نیست هم وزن این عشق دلم براى این عشق تنگ است   
نویسنده : روناک رحیمی ; ساعت ۸:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۱۱/٢٩
تگ ها :

لعنت بر بیدادتان

ای ساغیان زهر و خون و فغان، ای قاتلان عشق ننگتان باد شب زفاف درد و مرگ بر شما میمون اى وارثان تلخ سوگواره هاى زمین شب عظیمت جاودانه روح بر شما مبارک اى در رگهایتان زهرى همیشه جارى تا به کدامین ستاره را از آن خود خواهید کرد؟ اى سیاه دلان به خون خوش گرماى عشق، روزى ظلمت شب شما رادرخواهد نوردبد شامتان جاودانه باد مرگ بر شما آرزو و آتش در جانتان جارى باد   
نویسنده : روناک رحیمی ; ساعت ٥:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۱۱/٢٢
تگ ها :

درخواست آخر

خواسته ام از تو تنها یک چیز است: بروى و گم شوى، در دور دستى بى انتها... که حتى در خواب هم، بر حسب تصادف، نبینمت!   
نویسنده : روناک رحیمی ; ساعت ٦:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۱٠/۱۸
تگ ها :

حامى

نمی دانم نامت چیست، یا از چه جنسى؟ اما مى دانم حواست به من هست... ممنون که مرا مى بینى!   
نویسنده : روناک رحیمی ; ساعت ٧:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۱٠/٢
تگ ها :

مرد کوچک

هیچ وقت آرزوى مرگ کرده اى؟ آنچنان از اعماق دل که آرزوى دیگرى نه؟ شده که تنها تار مویى بندت کرده باشد؟ ظریف و حساس، اما بند بند دلت را پاره مى کند، قلبى کوچک که هر تپشش برایت زندگانیست. آغوش بزرگ مرد کوچکى که پناه خسته گى ها و بى امیدى هایت است. شده تنها آرزویت در همه دنیا خوشحال بودنش باشد، چه مضحک و دست یافتنى! اما مى دانى؟ همین آرزوى کوچک، براى بعضى دور است، خیلى دور. کاش مى شد آن لبهاى کوچک همیشه بخندند کاش میشد آن چشمان سیاه همیشه بدرخشند کاش من قبل از تو تمام شده بودم، مرد کوچکم، کاش روزى براى آوردنت به سیاهى دنیا، مرا ببخشى   
نویسنده : روناک رحیمی ; ساعت ٦:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٩/٢٥
تگ ها :

در جانم بمان

زنهار، در ابدیت وحشى چشمانت، بى فرار، بى قرار و منتظر، آشیان مى سازم اى نغمه خوان دلنشین شبهاى سردم در آغوشت، سرشار مى شوم دستهایت زنانگى ام را یادآورند لطیف ترین نجوا را در گوشم بنواز که من از برق چشمانت مستم. اى رویاى سحر، در کدام پیچ شب آرمیده اى؟ دلم بى تاب آویزش پنجه هایت در تاب گیسوانم، همه ثانیه ها را بیدار است. بر جانم بیاویز، بر همه جانم، که تمام بند بندش، جان تو را مى طلبد. نمى دانم که تو را از چه ساخته اند، که چنین شیرین، بر روحم مى نشیند، مى آویزد و نمى رود. بر جانم نشسته اى، در جانم بمان   
نویسنده : روناک رحیمی ; ساعت ٦:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٩/٢٠
تگ ها :

آهنگ دل

آنقدر دوست داشتن هایت را پس انداز کرده اى که کوهى در دلت برآمده خرج کن عشقم، کمى عشق بخر کمى رویاهایم را با لطیف ترین الفاظت بساز، شاید روزى بیاید و هر چه بگویى را دیگر نشنوم، در عشق اجبارى نیست در ابرازش هم ، اما فقط به یاد آر که عشق گلى ست که دو دست ما پربارش مى کند دل اگر بجوشد، صدایش فریاد مى گردد اگر دلت عاشق است، تارش را بنواز ورنه مى خشکد   
نویسنده : روناک رحیمی ; ساعت ٦:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٩/٢٠
تگ ها :

براى زنان قربانى خشونت

برگ برگ ذهنم انباشته از چراهایى ست که هرگز جوابش را نخواهم دانست در بیشمار ادمها، من کسى نیستم اما در بیقرارى دل، بسیارم شلاقهایت بر تنم مانده، دردى ناتمام از بى نگاهى، بى میلى، بى وزنى تو، شلاق خورده ام دردم از بى مهرى توست که هرگز زیبایم ندیدى و فریبایم نخواندى دردم از سردى دستهایت، از بى نورى نگاهت است وه که چه دردی دردم از بستر سردیست که تو در کنارم آرمیده اى دردم از بى خبریت از دردهایم است که تمام غریبگان با خبرند تو به انگار نزدیک، بى خبر آرى من نیز قربانى خشونت خاموش تو ام که دردش تا استخوان مى رسد   
نویسنده : روناک رحیمی ; ساعت ٦:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٩/۱٤
تگ ها :

ناتمام من

چقدر جایت خالیست جاى آغوش بزرگت براى یک بینهایت امن خالیست چشمانت را کم دارم که بر دم زنانه ام بدمد و بوزد و آتش بگیرد چقدر جایت خالیست عطش بلعیدن خنده هایم شب چره نرم لبانت را می طلبد خالیست خالى... تمامت را می خواهم، تمام و تمام من، تک تک جارئ بودنم، ثانیه هاى بودنت را مى طلبند دریغ مکن لحظه هاى امن عشق را دریغ مکن باران دوستت داشتنها را که عمر در گذر است   
نویسنده : روناک رحیمی ; ساعت ٧:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٩/٥
تگ ها :

خود گویاست...

@Kafiha دوباره صبح شده بود و صدای زنگ ساعت داشت وظیفه ی هر روزش را انجام می داد و من باید از تخت خواب گرم و نرم دلمی کندم تا بروم مدرسه که برای خودم کسی شوم!!!!!! لباس هایم را پوشیدم و خودم را به خیابان رساندم و منتظر ایستادم تا دوستم بیاید... چند سالی بود که با هم به مدرسه می رفتیم... خانه شان دو خیابان با ما فاصله داشت یک زمان را از قبل هماهنگ کرده بودیم برای اینکه سر خیابان همدیگر را ببینیم و با هم به مدرسه برویم... انگار آن روز به جز ما تمام ابرهای باران زا هم همان جا قرار گذاشته بودند که با هم درد و دل کنند و یک دل سیر ببارند زیر باران یک چشمم به خیابان بود که چرا او نمی آید و یک چشمم به ساعت که گذر زمان را نشان می داد ده دقیقه ای گذشته بود و من همچنان منتظر بودم... انتظار وقتی سخت تر می شود که از آمدنش مطمئن باشی... زمان می گذشت و باران بند نمی آمد و خبری از او نبود که نبود نیم ساعتی گذشت و حالا دیگر زنگ مدرسه هم زده شده بود و همه سر کلاس بودند نا امید راه افتادم به سمت مدرسه در کلاس را زدم و وارد شدم... معلم گفت ساعت خواب... چه وقت کلاس آمدن است... برو بیرون داشتم از کلاس بیرون می آمدم که دیدم دوستم سر کلاس نشسته و دارد من را نگاه می کند... با ماشین به مدرسه آمده بود و به من خبر نداده بود از آن روز سال ها گذشت و من یاد گرفتم که انتظار کشیدن هم اندازه دارد... خیلی نباید منتظر کسی ماند... انتظار تا وقتی درست است که تو را از زندگی عقب نیاندازد گاهی انقدر برای کسی انتظار می کشی که یادت می رود او دارد زندگی اش را می کند و تو چشم به راه کسی هستی که قرار نیست بیاید...   
نویسنده : روناک رحیمی ; ساعت ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۸/٢٢
تگ ها :

← صفحه بعد