سال نو به همه دوستان و همراهان عزیزم در این خانه، مبارک!

برای همه سلامتی، سعادت و شادکامی آرزو می کنم و از خدا آزادی وطنم و صلح پایدار در دنیا را می خواهم.

 

شاد باشید و ایام به کام.

 



شب عید

 
 

شبهای عید دلگیر است

وقتی که صدایی آنور گوشی،

خبر از خانه تکانی می دهد

و تو

این طرف،

بی بوی عید

تنها گوش می دهی...

شبهای عید دلگیر است

وقتی سفره هفت سین مادر را

با آنهمه عشق،

تصور می کنی

اما

دستت به آن نمی رسد...

شبهای عید دلگیر است

وقتی

حاضری جان بدهی و از پدر عیدی بگیری

اما،

دیریست که

او رفته است...

شبهای عید دلگیر است

وقتی،

اینجا، در غربت

در پشت میز اتاق کار،

سال را تحویل می کنی! 



تبریک به ایران!
ممنون آقای فرهادی!
برای سر دادن آوای ایران در جهان،
برای سرافرازی سرزمینی
که عمریست سرش را به زیر افکنده اند...
در میان دود جنگ،
چه زیبا از ملتی سخن راندی
که خسته جورند...
که بهانه لبخندشان شدی!

دست مریزاد
که برای لحظه ای
ایران یکپارچه به شادی برایت برخاست
و دشمنی ها از یاد رفت...

ممنون که با "جدایی"
شیرینی عشق و شادی را
به ایرانمان چشاندی!



کاش خوشبختی برای همه معنا داشت...

کاش زندگی به میان همه دستها می چرخید...

کاش بچه ای در دنیا از گرسنگی نمی گریست!

یا که غذای هیچ مادری غصه نبود!

کاش خدا زودتر صدای بیچاره  ها را می شنید

کاش هیچ سرزمینی در دست دشمن نبود...

آری کاش آسمان شهر من هم

آبی آبی بود...

کاش در شهر من دلی دلگیر نبود

و غم فردا، تنها غذای سفره امروز

مادران سرزمینم نبود...

کاش آزادی در فضا می پیچید

و شادی کودکان در هوا می غلطید

کاش به جای دین، عدالت به همگان می رسید...

کاش آسمان شهرم روزی آبی شود

و فریاد آزادی، آوای ایرانمان گردد...



در جواب ِ دخترم که پرسید: چرا مرا به دنیا آوردی؟
 
زیرا سال‌های جنگ بود
و من نیازمند ِ عشق بودم
برای  چشیدن ِطعم  آرامش.
زیرا بالای سی سال داشتم
و می ترسیدم از پژمردن
پیش از شکفتن و غنچه دادن.
زیرا طلاق واژه ای ست
تنها برای مرد و زن
نه برای مادر و فرزند.
زیرا تو هرگز نمی‌توانی بگویی:
مادر ِ سابق ِ من
حتی وقتی جنازه‌ام را تشییع می کنی.
و هیج چیز، هیچ چیز در این دنیا نمی تواند
میان ِ مادر و فرزند جدایی افکند
نفرت یا مرگ حتی.
و تو بیزاری از من
زیرا تو را به دنیا آورد ه ام
تنها به خاطر ِ ترسم از تنها ماندن
و هرگز مرا نخواهی بخشید
تا  زمانی که خود فرزندی به دنیا آوری
ناتوان از تاب آوردن ِ خاکستر ِ سوزان ِ
رویاهاو آرزوهای دور و درازت
In Answer to My Daughter :  Why Did You Bring Me Into Existence?
 
Because it was wartime
and I needed lovemaking
to taste a bit of peace.
 
Because I was over thirty
and I needed blooming
before becoming droopy.
 
Because divorce is a word
for men and women
not for mothers and children.
 
Because you can never say:
my ex-mother
even when you attend my funeral.
 
And nothing, nothing in this world
can separate a mother from her child
neither hate nor death.
 
And you hate me
because I brought you into existence
only for my fear of loneliness
 
And you'll never forgive me
until the day you bring a child into existence
unable to bear the burning ashes of
                                                         your dreams
 
"خانم فریده حسن‌زاده"


تازگیها به چیز عجیبی پی بردم! اینکه آدمها تشنه محبتند اما وقتی یک محبت خالص و عمیق رو حس می کنن به خیالی براشون عادت می‌شه و فکر می‌کنن همیشه اون منبع پا برجاست! حتی اگر رفتار زشتی داشته باشند! و اگر غیر از این باشه دلخور می‌شن!

خیلی جالبه! یعنی باید وقت بگذاری و عشق بدی و در مقابل نه تنها چیزی بر نمی‌گرده بلکه اگه یک روز حالت خوب نباشه و یه کم از منبع عشق و سرویس کم بشه باید پاسخگو هم باشی!!!

دلم نمی‌خواد دیگه مهربون باشم بس که آدمهای پر توقع و پررو سر راهم بودن!

شاید بهتره آدم یه کم به رفتار خودش فکر کنه و برای دیگران حریم ‌ها رو معین کنه!

به نظر می‌رسه آدمها ترجیح می‌دن همیشه دنبال یه چیزی بدوند که اگه آسون به دست بیاد بی اهمیت خواهد بود!!!

یعنی محبت اضافیاتون رو پیش خودتون نگه دارید!

شما چی فکر می‌کنید؟



نخوت باد دی و شوکت خار آخر شد...

آنهمه ناز و تنعم که خزان می فرمود،

عاقبت در قدم باد بهار آخر شد...



وقتی که شب،

روی ماهش را از تو دریغ می دارد..

غربت روی می نمایاند

و چه پر درد است دلم

آنگاه که نگاه اشکبارت

عدالتی را می جست که نمی توانستم

هدیه اش دهم...

و غربت، عظیم و سنگین

روی نمایاند

 

 



همراه

 
 

 عاشقانه دستان مردانه ات در بند بند زلف مستم....

آغوش مهربان چشمانت،

آتش دلپذیر لبانت

در بندم کرده است...

چه بی تابانه می خواهمت

کلامت آرام روح است

و نگاهت جلای دل

آری،

مرا از خلوتکده ام بیرون کشیدی...

همراهم باش...

 

 



Blog Skin