براى زنان قربانى خشونت

برگ برگ ذهنم انباشته از چراهایى ست که هرگز جوابش را نخواهم دانست در بیشمار ادمها، من کسى نیستم اما در بیقرارى دل، بسیارم شلاقهایت بر تنم مانده، دردى ناتمام از بى نگاهى، بى میلى، بى وزنى تو، شلاق خورده ام دردم از بى مهرى توست که هرگز زیبایم ندیدى و فریبایم نخواندى دردم از سردى دستهایت، از بى نورى نگاهت است وه که چه دردی دردم از بستر سردیست که تو در کنارم آرمیده اى دردم از بى خبریت از دردهایم است که تمام غریبگان با خبرند تو به انگار نزدیک، بى خبر آرى من نیز قربانى خشونت خاموش تو ام که دردش تا استخوان مى رسد   
نویسنده : روناک رحیمی ; ساعت ٦:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٩/۱٤
تگ ها :

ناتمام من

چقدر جایت خالیست جاى آغوش بزرگت براى یک بینهایت امن خالیست چشمانت را کم دارم که بر دم زنانه ام بدمد و بوزد و آتش بگیرد چقدر جایت خالیست عطش بلعیدن خنده هایم شب چره نرم لبانت را می طلبد خالیست خالى... تمامت را می خواهم، تمام و تمام من، تک تک جارئ بودنم، ثانیه هاى بودنت را مى طلبند دریغ مکن لحظه هاى امن عشق را دریغ مکن باران دوستت داشتنها را که عمر در گذر است   
نویسنده : روناک رحیمی ; ساعت ٧:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٩/٥
تگ ها :

خود گویاست...

@Kafiha دوباره صبح شده بود و صدای زنگ ساعت داشت وظیفه ی هر روزش را انجام می داد و من باید از تخت خواب گرم و نرم دلمی کندم تا بروم مدرسه که برای خودم کسی شوم!!!!!! لباس هایم را پوشیدم و خودم را به خیابان رساندم و منتظر ایستادم تا دوستم بیاید... چند سالی بود که با هم به مدرسه می رفتیم... خانه شان دو خیابان با ما فاصله داشت یک زمان را از قبل هماهنگ کرده بودیم برای اینکه سر خیابان همدیگر را ببینیم و با هم به مدرسه برویم... انگار آن روز به جز ما تمام ابرهای باران زا هم همان جا قرار گذاشته بودند که با هم درد و دل کنند و یک دل سیر ببارند زیر باران یک چشمم به خیابان بود که چرا او نمی آید و یک چشمم به ساعت که گذر زمان را نشان می داد ده دقیقه ای گذشته بود و من همچنان منتظر بودم... انتظار وقتی سخت تر می شود که از آمدنش مطمئن باشی... زمان می گذشت و باران بند نمی آمد و خبری از او نبود که نبود نیم ساعتی گذشت و حالا دیگر زنگ مدرسه هم زده شده بود و همه سر کلاس بودند نا امید راه افتادم به سمت مدرسه در کلاس را زدم و وارد شدم... معلم گفت ساعت خواب... چه وقت کلاس آمدن است... برو بیرون داشتم از کلاس بیرون می آمدم که دیدم دوستم سر کلاس نشسته و دارد من را نگاه می کند... با ماشین به مدرسه آمده بود و به من خبر نداده بود از آن روز سال ها گذشت و من یاد گرفتم که انتظار کشیدن هم اندازه دارد... خیلی نباید منتظر کسی ماند... انتظار تا وقتی درست است که تو را از زندگی عقب نیاندازد گاهی انقدر برای کسی انتظار می کشی که یادت می رود او دارد زندگی اش را می کند و تو چشم به راه کسی هستی که قرار نیست بیاید...   
نویسنده : روناک رحیمی ; ساعت ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۸/٢٢
تگ ها :

بى امیدى

من آدمها را دوست دارم همه را به نوعى، از رئیس بداخلاقم که مانع دیدارم از مادر شد تا بچه هاى مهد کودک تا پیران خانه سالمندان حتی گاهى دلتنگشان مى شوم تو اما چونان جانى در بدنم رفته ای تزریق شده اى در استخوانم خاطره اى نشسته بر عمق روحم عطشى شدى در دلم چونان هوا در برم مى آیى نمى دانم چیست این احساس که مرا جدایى از ان نیست مى خوام بروم از ابدیت دست نیافتنت از همه نداشتنهایت از همه حسرت مى خواهم بروم نمى دانم چیست این احساس ایستاده ام و تماشاگر قربانى شدن روحمان هستم از براى شادى دیگران که مى گویى جایى برایت ندارند و مرا به مسلخ غم برده اى که مى گویى عاشقم هستى کدام را باور کنم؟ کاش دوستم ناشتى کاش بنشین و مرگ روحم را نظاره کن   
نویسنده : روناک رحیمی ; ساعت ٦:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۸/۱۸
تگ ها :

زمان

زمان زود مى گذرد زمان دیر مى گذرد زمان رفت تو کى مى آیى مرور مى کنم ابدیت با تو بودن را و مى روى، در لابلاى وهم شک و خواهش و مى روى تا بهبه سرد پاییز وهیچ نمى گویى من مى مانم و شب و ترس زمان رفت تو نمى آیى تو در لابلاى حرفهایمان حرفهایشان و بغض عشق، گم شدى. زمان رفت تو چنگ مى زنى به قفس خود ساخته ات برایت کلید آورده اند و تو هنوز، چنگ مى زنى در دلم فریاد مى کشم نمى شنوى! زمان رفت   
نویسنده : روناک رحیمی ; ساعت ٦:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۸/۱۳
تگ ها :

تولدم

تولدم را جشن مى گیرم. تنها پسرکم در کنارم آزاد، بى جانم اما تولدم شب زنده دارى عشق بود انتظار شاید در گم گشت فاصله ها صدایى نیامد هیچ از دور دست فاصله ها قلبى نتپید تا شب تنهاییم سحر شود تو در جایى میان زمین و هوا، در بى نهایت تردید، ثانیه هاى حسرت بى بازگشتم را نمى بینى تولدم را جشن مى گیرم تنها بى هیچ بى تو   
نویسنده : روناک رحیمی ; ساعت ٦:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۸/۱۱
تگ ها :

آرزویم براى دلت

از روزگار این روزهایت نمى دانم... چه رنگیست؟ سفید، زرد، ارغوانى؟ کاش خوب باشد، نه خوب کم است، کاش بى نظیر باشد... رنگ بهشت، که بیارزد به همه آن ناراستیها بیارزد به دار زدن عشقمان به همه ترانه هاى در راه مانده... مى دانم که بى صبرانه در انتظار تابستان بودى کاش بیارزد این تابستان، به همه اندوه من کاش بیارزد به حسرت روزهاى خوب به ندیدن پسرکى مو بلند به همه نجواهاى عاشقانه به ناامید کردن دلى که برایت مى تپید باورش سخت است باور دروغ بودن حرفهایى که تمام رویایم را جان مى داد سخت است کاش دنیاى این روزهایت بیارزد به آتش زدن همه ان با هم بودنها کاش لبانت تنها به خنده و بوسه گشوده شوند کاش صداى خنده هایت عرش را بلرزاند کاش بیارزد به گور افکندن آن عشق با شکوه، کاش بیارزد و تو به آرزویت رسیده باشى، عزیز من، کاش در دنیایت دگر مجالى براى حسرت آن عشق نباشد کاش دلتنگت نباشى...   
نویسنده : روناک رحیمی ; ساعت ٩:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٦/۱٤
تگ ها :

بازار مکاره

قصه آدمها عجیبه، هر چى بیشتر توش فرو مى رى، زودتر مى خواى فرار کنى. آدمها چیزهاى دست نیافتنى رو دوست دارن. براش رویا بافى مى کنن، خودشون رو به در و دیوار مى زنن. حتى وجدان و شرفشون رو فدا مى کنن! ولى وقتى به دستش میارن، مثل یه فتح، از روش رد مى شن. ذات آدمها کثیفه، انگار دیگه دلى وجود نداره. کلا دروغه، عشق یعنى نیاز. هر کس عاشق میشه، به طریقى فقط به اون نَفَر نیاز داره. وقتى نیازش أر طریق دیگه اى برآورده بشه، عشق هم از یادش میره! نمونه ش آدمهایى که مى خوان از ایران برن و عاشق کسى میشن که خارج ایرانه!!!! عجب بازار مکاره اى   
نویسنده : روناک رحیمی ; ساعت ٦:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٦/۱۳
تگ ها :

 

چه حس خوبیه وقتی از کار کسی تعریف می کنی و اون از ته دل خوشحال میشه!   
نویسنده : روناک رحیمی ; ساعت ٧:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٥/٢٧
تگ ها :

خوشحالی

“کارل گوستاو یونگ” روانشناس سوئیسی تعبیرِ جالبی از انسانِ خوشحال دارد که بسیار از تعریفِ عادی و معمولِ خوشحالی فاصله دارد: بر اساسِ این تعریف، خوشحال بودن یعنی توانمندیِ بالای ما در شکیبایی و استقامت در برابر سختی ها. خوشحالی یعنی اطمینانی درونی به این که درد و رنج و سختی و بیماری و مرگ جزء لاینفک زندگی ست اما هیچ کدام از آنها نمی تواند مرا از پا بیاندازد. خوشحالی یعنی میل به زندگی علی رغم علمِ به فانی بودنِ همه چیز، خوشحالی یعنی در سختی ها لبخند زدن، خوشحالی یعنی آگاهی از توانمندی بزرگ ما برای به دوش کشیدنِ مشکلات، خوشحالی یعنی بعد از هر زمین خوردن همچنان بتوانیم بلند شویم،بعد از هر گریه همچنان بتوانیم بخندیم و لبخند بر لبِ دیگر همنوعان بیاوریم، خوشحالی یعنی حضورِ کاملِ ما در هستی، خوشحالی یعنی همچون رودجاری بودن و در حرکت بودن،عبور کردن و به عظمتی بی پایان چشم دوختن خوشحالی یعنی توانایی ما به گفتنِ یک آریِ بزرگ به زندگی خوشحالی یعنی ادامه دادن!!!!!!   
نویسنده : روناک رحیمی ; ساعت ٦:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٥/٢٦
تگ ها :

← صفحه بعد