نفس

ما آدمها، از سر تنهایى زندگیمون رو با ناجفتمون شریک مى شیم. نمى دونم چه قصه اى پشتش هست، نمی دونم چه راهى هست براى اینکه هر کس در موقع خودش، تاى اصلى خودش رو پیدا کنه. نمى دونم... خوش به حال آدمهایى که حتى از نگاه کردن به هم لذت مى برند. عجب زندگى بى نظیرى... عجب خوش بختى.   
نویسنده : روناک رحیمی ; ساعت ٩:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/٤/۱٦
تگ ها :

دگر دوست داشتن را باور نخواهم کرد

دگر دوست داشتن را باور نخواهم کرد... وقتى که صداى عشق در پس طوفان زمان گم مى شود، وقتى که برق سیم وزر تلالو عشق را مى رباید، دگر دوست داشتن را باور نخواهم کرد، قسمها دروغینند در بالین آمیزش.... وقتى که تنها صداى نفس، عطش عشق نام گیرد دگر دوست داشتن را باور نخواهم کرد... نگاه و عطر و طعم عشق، وهمند در هنگام دورى... و چون دور باشى، عشق از یاد خواهد رفت.... دگر دوست داشتن را باور نخواهم کرد... زندگى چون شرابى در جام شکسته، قطره قطره فرو شد تو هنوز در حیرت دروغ زیبایى مانده اى....   
نویسنده : روناک رحیمی ; ساعت ٦:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱۱/٢٩
تگ ها :

...

ﺩﺭ ﻋﺮﺽ ﻳﮏ ﺩﻗﻴﻘﻪ ﻣﻲ ﺷﻮﺩ ، ﻳﮏ ﻧﻔﺮ ﺭﺍ ﺧﺮﺩ ﮐﺮﺩ ...

ﺩﺭ ﻳﮏ ﺳﺎﻋﺖ ﻣﻲ ﺷﻮﺩ ، ﮐﺴﻲ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺖ ...

ﺩﺭ ﻳﮏ ﺭﻭﺯ ﻣﻲ ﺷﻮﺩ ﻋﺎﺷﻖ ﺷﺪ ،

ﻭﻟﻲ ﻳﮏ ﻋﻤﺮ ﻃﻮﻝ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﮐﺸﻴﺪ ، ﺗﺎ ﮐﺴﻲ ﺭﺍ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﮐﺮﺩ ! ...

 

ﮔﺎﺑﺮﻳﻞ ﮔﺎﺭﺳﻴﺎ ﻣﺎﺭﮐﺰ

  
نویسنده : روناک رحیمی ; ساعت ٦:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱۱/٢٤
تگ ها :

پَر

چونان پری شده ام بی آشیان

به پرواز با نسیمی و رقصنده در وزشی

فردا تاریک و مبهم گاه می خندم از رقص عبث،

گاه مبهوت رقم خورده تقدیر...

تا به کجا باید رفت از برای یک رویا

نه یک رویاااااا

که تنها یکجا ماندن و زندگی را به میل،

زندگی کردن!

وا پس زده ام،

خود را نمی یابم...

نیستم و نفس می کشم...

  
نویسنده : روناک رحیمی ; ساعت ٢:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٦/۳۱
تگ ها :

سپید جاودان

بر شاخسار ابر مى آویزم

آنجا که از پرشدن خبرى نیست

در پس دلگیرى و چرکین شدن،

فناست....

و سپس آمدنى دوباره!

تهى، سپید، سبک...

شرط جاودانگى را باید

از تکه ابر سپید کوچکى پرسید

که گوشه اى از آسمان آرمیده،

بى انکه به جماعتى سیاه دست دهد...

  
نویسنده : روناک رحیمی ; ساعت ٢:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٦/٢٦
تگ ها :

ترانه راههاى دور...

شب در بالینم گویى به خواب هزار ساله رفته است...

از جشن خرمن و پایکوبى

و شرم دخترکان

دگر خبرى نیست...

چشمانم به راه دور مبهوت،

دلم از بى رنگى سرشار،

دستانم داغ عشق و سرم مست یار....

'بر ساقه درختى خشک،

ترانه راههاى دور مى روید،

با ملال، براى گریز' *

و ترانه دوردستها،

شاید یگانه تار دلم را مى نوازد

و مىجوید

چونان شبى که آفتاب را!

بر بیکران یخى مبهوت شب،

در انتظار ترنم آشنا

برگهاى زمان را ورق مى زنم...

 

*برگرفته از متن دوستى عزیز

  
نویسنده : روناک رحیمی ; ساعت ۳:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٦/٢٥
تگ ها :

آسا

در ابدیت انتظار،

آنجا که آسمان هم گم مى شود،

محصور زمانم...

اى ابرهاى خسته باریدن را از شما انتظارى نیست.

عشق مفهومى زرد است در بهبه لطیف تنهایى...

در کورسوى فرار،

آنکه مرا با خود برد

وهمى بیش نبود

بى نشان از درد

بى عشقى

سیاه باید کرد این نشان را بردل

تا نرباید دگر این بى آسا را! .....

  
نویسنده : روناک رحیمی ; ساعت ۱:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٦/٢٤
تگ ها :

تلخ ابدى

یک غروب دلگیر دیگر رغم خورد....

سعید رفت نیوزلند تا شانس بار دیگر به خانه ما رو کند... خداحافظى مثل همیشه تلخ بود و شکننده... پسرک عزیز ما، مبهوت از واقعه منتظر، با پدر بدرود گفت، بى آنکه هنوز بداند، چرا از یکى از عزیزترین کسانش باید مدتى دور بماند! برایش توضییح دادم که بابا سعید باید مدتى به سفر برود، و او با لبهاى کوچکش، مدام تکرار مى کند: سفر... بابا سعید... سفر... بى آنکه دقیقا بداند سفر چیست، بابا سعید چرا هر روز خانه نیست تا به آغوشش کشد؟ نمى داند که زندگى تلخ است بى عشق زندگى، عشق را مى خشکاند برایش باید دور شد از همه آنچه مى طلبى همه آنچه مى جویى... زندگى تلخ است!

  
نویسنده : روناک رحیمی ; ساعت ٢:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٦/۱
تگ ها :

بارانی ترین روز من...

مشاهده یادداشت خصوصی

  
نویسنده : روناک رحیمی ; ساعت ۳:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/۱٩
تگ ها :

چشمهایت خاموشند

برو!

اما بى برگشت...

پشت سرت را نگاه نکن!

برایم پذیرش مرگت آسانتر از پذیرش بى تفاوتى توست. برو! نمى خواهم سدى شوم در پیش جارى شدنت!

نمى خواهم تغییرت دهم به آنچه نمى خواهى! نمى خواهم کوهى شوم از درد برایت! برو اما بى بازگشت... مرگت برایم آسانتر از بى تفاوتى ست...

نور چشمهایت دیگر پیدا نیست

  
نویسنده : روناک رحیمی ; ساعت ٢:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۳/٢٥
تگ ها :

← صفحه بعد